بوی بهشت

در آخرین روز سفر به اصفهان فرصتی مهیا شد تا از بازار بزرگ در میدان نقش جهان بازدیدی کنم.

ان هم در هوایی بارانی و کمی سرد

قدم زدن روی پیاده روهایی که با سنگ اهک مفروش شده بود حس خوبی منتقل می کرد.

گذرگاهی خلوت منقوش به تصویر آسمان ابری و پرواز کلاغ های سیاه

در ان خلوت دل انگیز ضربان گام ها آهسته می شود

گویی زمان در حال ایستادن است تا تو در این تاریخ کهن غرق شوی

کمی جلوتر در بازار قیصریه تیمچه ای نیمه عریان با دیوارهای کاه گلی به رهگذران کنجکاو لبخند می زد و انها را دعوت به نوشیدن چای می کرد

کلبه ای چوبی که از ریزش باران نفسی تازه کرده بود توجه مرا به خود جلب کرد.

سماوری قدیمی با یک قوری بزرگ که مملو از چای نازه دم بود.

بی درنگ همراه باران شدم و گوشه ای بر صندلی نشستم تا در این بهشت برین چای بنوشم.

چایی تازه دم ، خوش رنگ ، آغشته به احساس زندگی

چایی که نمایه یکرنگی و سادگی بود

آرام آرام ان را نوشیدم

و به یاد خاطرات نوجوانی افتادم

دورانی پر هیجان و شاد

با دوستانی از جنس طلا

و مادرم که در کودکی پا به پایم می برد

چارباغ زیبا که مملو از قمری های با انگیره بود

و زاینده رود که چون الماس در میانه شهر می درخشید

و کوه صفه که سایه گسترده اش هنگام غروب بخش وسیعی از شهر را در بر می گرفت.

آری عمر آرام می گذرد

اما خاطرات خوب همواره چون مروارید در صدف ذهن می درخشد.

و گاهی با عطر یک چای ناب می توان بوی بهشت را تجربه کرد.