وقتی همه راه ها به سویت مسدود شد 
و در این دنیا تنها شدی 
نگران نشو
وقتی مروارید با ارزشی در قلبت حضور دارد
مطمئن باش، تابش نور در درون مروارید مسیر تکامل را نشانت می دهد. 
پس تا می توانی در سکوت عمیق منتظر تماشای نور حضورش باش 
چون وقتی بتابد دیگر جایی برای ابرهای اندوه نیست .

آنگاه که به مانند آبشار در آغوش سبز یار جاری شدم،  آسمان نظاره گر دریاچه ای ژرف در میان دره تنهایی بود، ابرها به آرامی از کالبد زمان می گذشتند و برف ها با گرمی تمام قله های بلند آرزوها را در بر گرفته بود. برای عاشق شدن بایست جاری شد و زمین را از طراوت سرود دل انگیز جویبار پویا کرد. آنگاه تا وصال دریا راهی نیست و به زودی به خاستگاه عشق خواهی رسید.

بگذار تا از ابرهای غربت بگریزم 
بگذار تا بر خلاف جهت باد شتابان روم 
خوب می دانم که طلوع تازه ای در پیش رو دارم
بگذار تا نفس عمیقی بکشم و طراوت گل های مریم را به سینه مشتاقم بسپارم 
تا رسیدن به ساحل راهی نمانده 
میعادگاه عشق آنجاست 
مکان مقدسی که آفتاب دو بار در روز به گونه دریا بوسه می زند 
و رنگین کمان عشق در آسمان نمایان می شود. 
من آمده ام تا حرکت کنم و گذر زمان همراهم  تا دروازه های نور باشد
Spirit .

بگذار تا سوار بر کشتی عشق
بادبان خیال را باز کنم و در اقیانوس چشمانت جاری شوم.
چشمانی که آمیخته به عسل نیایش است و شهد شیرینش انگیزه پویایی
بگذار تا لحظه ای شب نشین گیسوان مواجت باشم
و در آن سکوت در هم پیچیده به آهنگ قلب تو گوش کنم
قلبی از جنس مروارید که اسرار نهفته دریا را در گنجینه دارد.
بگذار تا با نوازشت به سوی آسمان پرواز کنم و خزان دل را از شکوفه های عشق پر نمایم.
شکوفه هایی به درخشش نور خورشید و به لطافت شبنم های بهاری
همایون خوشروان
۱۵ بهمن ۱۴۰۰

روزی سائلی از حکیمی پرسید
چگونه به عشق معشوق بایستی واقف شد؟
حکیم گفت: هرگاه صورت وی را چون آتش بر افروخته دیدی از وی چیزی طلب کن که وی را بیازمایی
پرسید مثلا چی؟
گفت: ابتدا دریاب از طلعت دنیا چه اسبابی را بسیار دوست می دارد و آن را از دیده عام پنهان می سازد.
آنگاه که تو طلب کردی و بی چون و چرا آن را به تو بخشید پس عشق وی را باور کن
و اگر در اجابت آن لرزه به آتش وجودش افتاد بدان که عشقی در کار نیست.
زیرا عشق از عالم بالا بود و اسباب فانی دنیا از متعلقات نفس
پس هرکس که نفس را بر عشق رجحان داشت وی را نتوان معشوق دانست.

باز مرغی از تالاب پر کشید و سوی آسمان بال گشود
باز سیلاب اشک غربت جاری شد و بیابان دل را فرا گرفت. 
حکایتی غریبی است آسمانی شدن نگاه مهر 
بغض سراسیمه ابرهای دل را مترا‌کم ساخته 
و حدیث دلتنگی با جوهری خشک بر نگاه مادر نقش بسته
او اکنون به سوی دروازه های پردیس می رود 
اما آتشی در هیزم خشک جان مادر نهفته
قصه مرگ غصه تنهایی است 
اما پرواز ماوای جاودانگی است. 
پس بگذار تا این شاهین جوان در آسمان اوج گیرد 
و به سوی خداوند جان آفرین با آرامش راهی شود. 
به درستی که ما از خداییم و روزی به وی خواهیم پیوست.