داستان پروانه  و راهبان معبد

در معبدی قدیمی در میان جنگلی انبوه، معبدی زیبا قرار داشت که راهبان برای عبادت به آنجا می آمدند و با تطهیر اندام خود در رودخانه پر آب، غبارهای زمان را از خود می زدودند و آنگاه وارد معبد می شدند. در کنار محرابی سرخ فام، طاقچه ای بود که بر روی آن کاسه های گلی با شمع های فراوان قرار داشت. هر زائر که به معبد وارد می شد. یک کاسه و یک شمع بر می داشت و در گوشه ای خلوت در معبد می نشست و با آرزوی الهامی پاک از عالم پنهان، شمعی را روشن می کرد و با نگاهی نافذ به وی می نگریست و به خلصه می رفت. در زمان مراقبه سکوت فراگیری تمام معبد را در بر می گرفت. حتی صدای خس خس تکان خوردن برگ ها در دست نوازشگر باد و تخ توخ برخورد قلوه سنگ های رودخانه وحشی و آواز خوش پرندگان شنیده نمی شد! فقط سکوت زمان و خلا مکان در ذهن عابدان جاری بود. آخر، آنها در دیار نیستی و فراموشی به دنبال هستی می گشتند تا شاید تکه نوری دل آنها را کمی روشن نماید.

 در همین زمان پروانه ای زیبا، از پنجره نیمه باز کنار طاقچه وارد معبد شد و مستقیم به سراغ یکی از شمع ها رفت و به گرداگرد شمع نیمه سوخته چرخید و پرسید: ای شمع زیبا اینجا چه خبرست؟ این آدم ها کیستند؟ که اینگونه با چشمان بسته غرق تماشایند! شمع گفت: آنها راهیان کاروان دیار نیستی هستند که در تاریکی ذهن به دنبال مقصود هستی می گردند.

 پروانه گفت: کمی واضح تر بگو! شمع گفت: آنها با تمرکز بر نقطه ای مانند نور شمع، و با تنفس های عمیق و متناوب دریچه ذهن را بر رهگذران اندیشه های موهوم به آهستگی می بندند و به تماشای عالم پنهان می نشینند. در این زمان وجودشان مملو از انرژی شده و آرامش سراسر پیکرشان را فرا می گیرد.

پروانه گفت: من فکر کردم که آنها نیز به مانند من عاشق نور رخسارت شدند و از عطش عشق تو نابینا شدند وآمدند تا دستان خود را در عطش سوزنده عشق تو بی ریا تقدیم کنند! شمع لبخندی زد و گفت: حکایت ما قصه عشق است و داستان آنها خلوت دل!

 سالیان درازی است که کلام عشق ما را منشور مهر و ایثار در داستان ها نمود. ولی این راهبان در فراز نور آفتاب، دل به نور شمع می سپارند و به دریای تاریکی می روند تا آفتاب دیگری را بیابند. پروانه گفت: لحظه ای نمی توانم تصور کنم که چشم از روی زیبای تو بردارم و اندیشه بر روزنه ای دیگر باز کنم. شمع هم بدو گفت آتش مهر من هم از برای عاشقی است و معشوق نوازی تو ای یار دیرینم! پروانه گفت: بهتر نیست حالا آنها را بیدار کنیم و نگاه درونشان را بر کلمه مقدس عشق معطوف داریم و رسم عشق بازی را به آنها بیاموزیم؟ مطمئنم اگر آنها اندیشه درونشان به سوی عشق ماواء گیرد دیگر خیال سکوت و سکنی در دل نخواهند داشت و همچون من به آسمان نور تو بال می گشایند و همچون تو شعله بر فراز دل ها می کشند.

شمع گفت: عشق نوشداروی مقدسی است که هر که از آن بنوشد دیگر توان ماندن ندارد و بزودی به دیار معشوق خواهد رفت. اما آنها راهیان آرام جاده ماندگار زمانند. پس راهبان را به حال خود بسپار و نزد من آی که دلتنگت هستم. شاید بوسه ای از رخسار زیبای تو آتش نیمه جان مرا خاموش کند و کمی بیاسایم. این شد که پروانه خود را به آتش عشق شمع سپرد و با پرهای سوخته جاوید شد و راهب دل را به توقف زمان داد و تا ابد ساکت شد!

پایان         4/6/1394